تبليغاتX
خدا شاهد است....

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط منتظران  | 

لب پنجره نشست گوشه ی بالش خونی بود سرشو چرخوند طرف حبیب نگاهخستشو گده زد به چشاش . حبیب سلامش کرد . اونم سرشو تکون داد . یعنی سلام . حبیب دستشو کشید به سر کفتر و گفت: اینجا اومدی چی کار؟

کفتر بغ بغویی کرد و چند بار نوکشو به هم زد . نمی دونم یعنی چی!!

حبیب ادامه داد:نکنه اومدی پای درد دلم بشینی؟ کفتر اومد جلوتر. یعنی آره!!

حبیب گفت:نکنه از صدام خسته بشی؟کفتر همون جا رو پاش نشست.یعنی هیچ وقت.

حبیب شروع کرد:بدنم کلکسیون ارتشه. ریه هام از زور شیمیایی دیگه جوابم کردن . قطع نخاعی هستم و چند ساله که کنار این پنجره همین جور دراز کشیدم . وقتی نفس می کشم انگار یکی با سمباده افتاده به جون حنجرم . با هر نفس کشیدنی تمام جونم آتیش می گیره . منو اینجوری نیگا نکن  . درسته که حالا نه مو دارم نه ابرو اما یه زمونی  خوش تیپ بودیم . ضرب المثل در و همسایه بودیم . می دونم خرخر صدام گوش خیلیا رو آزار می ده ولی اون وقتا همچین می خوندم و صدا می کردم که زمین و زمان پای روضم اشک می ریختن . یه روزی صد تا رفیق دور وبرم قربون صدقم می رفتن اما حالا تا چند دقیقه دیگه توپ تحویل سالو می زنن و من تنهام . هیکلو اینجوری نبین روی این استخوونا که تو الآن داری می بینی یه وقتی همچین ماهیچه هایی بود که چش ورزشکارا با دیدنش چهار تا میشد . درسته که الآن ده- دوازده ساله که پشتم به زمینه اما تو میدوون کشتی حسرت خاک کردن داش حبیب به دل همه پهلوونا مونده بود .شکر خدا که آخرشم پشتم برا اون به خاک اومد . چشمهای کفتر پر از اشک شده بود . با بغ بغو کردنش حرفهای حبیب رو قطع کرد . یعنی نگو دیگه طاقت ندارم . بال خونیشو تکون داد . یعنی منم پر شکستم به آسمون نیگا کرد .

حبیب گفت:توام مثل من دوست داری بری تو خال آسمون . کفتر با همون بال شکستش پر زد و رفت . حبیبم تا وقتی که خال آسمون شده بود با چشمهای بی رمقش دنبالش کرد .

چشماش همون جور به آسمون گره خورد. صدای توپ تحویل سال اومد . پرستار وارد اتاق شد . سال نو رو تبریک گفت ... اما جوابی نشنید......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:49  توسط منتظران  | 
حسین سر چشمه ی خورشید است و بدان که سینه ی تو نیز آسمانی لایتناهیست با قلبی که در آن چشمه خورشید می جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن حسین حسین حسین حسین نمی تپد حسین حسین می کند

         *********************************************

یه پسر بچه دیدم . افتاده بود گوشه ی سنگر . نشستم کنارش .

بهش گفتم: " واستا . الآن می رم برات آب میارم ."

دستم رو گرفت . گفت: " نه حاجی آب می خوام چی کار؟ فقط برو از اینجا ."

اصرار کردم که " نه حتما برات آب بیارم "

باز گفت : آب نمی خوام . برو..... نیگا کن . الآن که آقا میاد اگه تشنه ام نباشه چه جوری توی صورتش نگاه کنم؟ ".....

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:46  توسط منتظران  | 
Image hosting by TinyPic

حق الله را خدا می بخشد اما وای از حق الناس و تو به نا گاه دلت می لرزد آیا وصیت نامه ات را تنظیم کرده ای؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:43  توسط منتظران  | 

عطر نرگس ، رجعت زیتون

یا صاحب کل نجوی
فصل سرما بود ، بوته های نرگس باغچه کوچک حیات خانه مان داشت ثمر می داد آن سو تر هم دیر گاهی بود که زیتونهای سبز از پیکر خسته و دردناک درخت زمان رها شده و به زمین می افتادند . آن روزها هم آغاز جوانه زدن برگهایی نو و روئیدن زیتونهای نورس بر شاخه های زخمی درختان بود !
" والتین و الزیتون و طور سینین و هذا بلد الامین ..."
در وسعت دشت یقین کسی فریاد می زد : " منم مهدی ! فرزند روح الله . سالهاست تشرف یافته ام به اسلام ، سالهاست شرافتم شیعه علی (ع) بودن است و سالهاست منتظرم ، منتظر مهدی (عج) .
.... 

قلبش از هجوم تاریک بی حسی ، راه نجات می یافت و از چنگال لاشخورهای بشریت و کرکسهای انسان ستیز هوای پریدن داشت . وقتی نفس نفس می زد ، بند بند وجودش شهادتین می گفت . گویی سالها آماده این لحظات بود ...
" اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله "
کتابخانه دانشگاه پرینستون را به یاد آورد ، قرآن را وقتی برای اولین بار دیده و خوانده بود . . سفارت ایران و آن روز یک شنبه ، وقتی گفته بود : " خداوند هر در بسته ای را می گشاید ! " وقتی سند تشرف به مذهب شیعه دریافت کرده بود !
به دیوانگی متهمش کردند و او را به بیمارستان روانی ها بردند تا پزشکان صهیونیست از او مراقبت کنند !! او فرار کرده و آمده بود ایران .

به منزل امام (ره) رفته بود و بوسه عشق آقا ، مثل داغ عاشقی ، روی پیشانی بلندش نقش بسته بود .
وقتی در شورای مدیریت فیات او را کنار گذاشتند و پسر عمویش امبرتو را سرپرست امور کردند و زمانی هم که پسر عمو مرد خواهر زاده صهیونیستش جان الکان را سرپرست اموال کردند !
آن لحظه های آخر ، به یاد می آورد که همین چند روز پیش تصمیم گرفته بود بیاید ایران و علوم دینی بیاموزد . از ارث که محرومش کرده بودند ! تهمت افسردگی و اعتیاد و قاچاق و دیوانگی هم به او زده بودند ! چه بهتر که زوددتر می آمد و در راه عقیده و ایمان تلاش می کرد .
هیچ کس نمی داند آن خوک های کثیف با او چه کردند و چگونه جان مقدسش را از تن رها و رهسپار قرب الهی کردند . . و چه غم انگیز که بیست و شش سال ، در اوج محکومیت و تهمت به خاطر عقیده ای راستین زندگی کند و در آخر هم عین مسلمانی ، در قبرستان کافران مسیحی دفن شود ...!!
چه خیال خامی ؟! چه احمقانه می اندیشند !
کسی چه می داند ، شاید اکنون در بهشت برزخی ات طلبگی می کنی ! آماده می شوی برای رجعتی سبز ؛ آماده می شوی که باز گردی و بار دیگر شاید آین بار در رکاب مولابت مهدی فاطمه (س) ، شهید گردی .
مهدی عزیز ! شهادتت مبارک .

اللهم : عرفنی نفسک فانک لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک
اللهم : عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک
اللهم : عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ظللت عن دینی-
مطلب فوق به نقل از سایت http://www.rahpouyan.com/Forum/topic.asp?TOPIC_ID=553.Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:17  توسط منتظران  | 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:54  توسط منتظران  | 

بخشی از نوشته های ابوالفضل سپهر :

به نام خداوند بسيجيان از صدر اسلام تا كنون.

 و به نام اول بسيجي عالم اميرالمومنين علي (ع) در روزي كه فرزندش سهم عسلش از بيت المال را به دليل نياز زودتر گرفته بود بر خود لرزيد و فرمود : عزيزم اگر شب گذشته كه تو سهم خود را از بيت المال گرفتي تا صبح در اين شهر  كسي سرگرسنه بر زمين گذاشته باشد ، علي جواب خدايش را خواهد داد ؟

و به نام آن بسيجي كه تن به شمشير داد ولي ذلت را نپذيرفت .

 و به نام آن بسيجي كه روزي  خواهد آمد و عالم را از بند تبعيض و بردگي و جهالت نجات خواهد داد .

و به نام آن پير بسيجي خميني كبير كه رهبر جهان اسلام بود و در خانه اي ساده
مي زيست و در گرماي تابستان وقتي خواستند پنكه اي براي او تهيه كنند تا بدن نحيفش از گ

رماي تابستان در امان بماند مي گويد : چون ديگران از اين وسيله بي بهره اند لازم نيست براي من پنكه بياوريد .

و به نام آن بسيجي ۱۳ساله كه نارنجك به كمر بست و به زير شني هاي تانك دشمن رفت و بنيانگذار عمليات شهادت طلبانه در عصر گريز از مرگ شد .

و به نام آن بسيجي كه فرمانده گردان بود و تنها كاري كه براي خانواده خود- كه بر اثر حكم تخليه صاحبخانه آواره شده بودند-انجام داد ، تهيه يك چادر گروهي بود تا آنها را در يكي از خيابانهاي شهر اسكان دهد و سپس خود دوباره راهي جبهه شد .

و به نام بسيجي پير مرد كه وقتي فهميد به علت كهولت سن نمي خواهند به  جبهه اعزامش كنند با التماس گفت : ممكن است قادر به گرفتن اسلحه نباشم اما مي توانيد بدنم را در گوني سنگري بگذاريد و براي ساخت سنگر از من استفاده كنيد .

و به نام بسيجي كه همسرش را براي حفظ دين خدا راهي جبهه كرد و پس از شهادت همسر مجاهدش ، در خانه قائدان كار مي كرد تا خرج معاش يگانه دخترش را تامين كند .

و به نام مدير منطقه بسيجي كه ايستادن در صف تلفن همگاني و اتوبوس شركت واحد را به استفاده از موبايل و ماشين بيت المال ترجيح داد .

و به نام آن بسيجي كه فرمانده لشكر بود اما هنگامي كه همسرش از او ۵۰۰۰ ريال پول دستي مي خواهد، از يكي از دوستانش قرض مي گيرد و به او مي دهد تا شرمنده همسرش نشود .

و به نام آن بسيجي با اخلاص كه نماينده حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بود و تمام زندگي اش خلاصه مي شد در اتاقي كوچك و ساده كه در آن بر روي جعبه ميوه پتويي كشيده بود و با همسرش آنجا زندگي مي كرد .

و به نام آن بسيجي عاشق كه شهردار شهر بود و هنگام عبور از خيابان وقتي ديد كه راه جوي آب بسته شده است ، خود جارويي برداشته و به داخل جوي رفته و راه بسته شده را به تنهايي باز نمود و بعد از شهادتش ،‌پيكرش هدف خمپاره قرار گرفت تا حتي يك متر از خاك اين دنيا را براي تدفينش اشغال نكند .

و به نام آن بسيجي كه هنگام نبرد چشمان خود را از دست داد ولي تا پايان جنگ هيچگاه خط مقدم را ترك نكرد و بعد از جنگ هم در جبهه علم تلاش كرد و با چشمان نابينا دكتراي علوم سياسي را از دانشگاه گرفت .

و به نام آن ابر مرد بسيجي كه با مدرك دكتراي فيزيك پلاسما از دانشگاههاي آمريكا قيد زندگي راحت مادي را در آمريكا زد و راهي لبنان و ايران شد تا در جنگ و مبارزه مستضعفان جهان عليه استكبار شركت كند و عروس شهادت را در آغوش كشد .

و به نام بسيجي كه فرمانده گردان بود و چون از عمليات شناسايي در آن گرماي تير ماه بازگشت، مسول تداركات،كمپوت آلبالويي هديه لبان خشك و ترك خورده اش كرد ، اما وقتي فهميد از اين كمپوت به تعداد نيروها موجود نيست با بغض و ناراحتي از اين كه ديواري كوتاهتر از ديوار او پيدا نكرده اند ، كمپوت را به كناري نهاد و تنها به نوشيدن جرعه اي از آب گرم قنات كرد .

و به نام آن بسيجي دانش آموز كه براي آنكه بتواند كمپوتي به جبهه هديه كند روزها فاصله خانه تا مدرسه را با پاي پياده طي مي كرد تا كرايه هاي ماشين را پس انداز كند و بتواند كمپوتي براي شيران جبهه حق خريداري كند .

و به نام آن زن بسيجي كه هنگام ازدواج ، همسرش به او گفت : « دراين دنيا هركاري براي خوشبختي تو انجام مي دهم » و اكنون در پي سال ها كه از آن روز مي گذرد هر روز با لبخندي بغض آلود  چندين بار براي شوهر قطع نخا عي اش  لگن مي آورد و خم به ابرو نمي آورد .

و به نام آن زن بسيجي كه هر وقت همسرجانبازش تعادل عصبي اش را از دست مي دهد ، فرزندانش را در اتاقي محبوس می كند و خود را مقابل شوهرش قرار مي دهدتا شوهرش آن قدر او را بزند تا به حال عادي باز گردد . وقتي از او مي پرسند چرا خودت از جلوي او كنار نمي روي ؟ پاسخ مي دهد : اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند ، خودش را مي زند و به خود صدمه وارد مي كند .

آري ! فرهنگ بسيجي اين است .

برادر و خواهر بسيجي ام !

هدف از خلقت انسان رسيدن به مقام بسيجي مخلص است و من و تو كه خود را بسيجي مي دانيم ، مسئووليم . مبادا اشتباهات و گناهان من و تو به مقام ومنزلت بسيج ضربه وارد كند ، ما مسئووليم.

فرماندهان ،سرداران ، مسئولين ، يك حرف هم با شما . شما كه حالا در امان و آسايش تلاش و مجاهدت ديروزتان هستيد . يادتان باشد عده اي سردار بي درجه هم هستند به نام مادران و همسران شهدا و جانبازان كه هنوز هم در عرصه جهاد و تلاش هستند و جبهه آنها هنوز هم ادامه دارد ، به ياد و فكر آنها هم باشيد .....      

    بسیجی ترین شاعر ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:45  توسط منتظران  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:12  توسط منتظران  | 
درگیری بالا گرفته بود. بیشتر کوچه ها و خیابانها افتاده بود دست عراقیها. بچه ها کوچه به کوچه میجنگیدند تا هر چه بیشتر جلوی تانکهای عراقی که همه چیز را جلوی خودشان له میکردند و می آمدند بگیرند. ما سه نفر بودیم ولی آنها دو نفر بودند . ما سه نفر بودیم من و دو تای دیگر از بچه ها. از روی پشت بام خانه ها تردد میکردیم. می شد رفت توی خیابان. دشمن همه جا بود. توی کوچه ها خانه ها و بازار و.....  آنها دو نفر بودند. مانده بودند وسط میدان. میدان شهید مطهری خرمشهر. کسی دیگر از نیروهای خودی آنجا نبود. همه اش در چند دقیقه ی کوتاهاتفاق افتاد. آنقدر کوتاه که حتی فرصت فکر کردن به اینکه باید چکار کنیم را هم از ما گرفته بود. آنها دو نفر بودند. ولی دور و برشان خیلی نیرو بود. نه نیروی خودی که سربازان وحشی و کماندو های دشمن. آنها خیلی زیاد بودند. خیلی مشتاق بودند تا ببینند چه کسانی تا این لحظه در وسط میدان به طرفشان تیر اندازی میکرده و جلوی حرکتشان را گرفته بود . حلقه ی محاصره را هر لحظه تنگ تر میکردند. خودشان هم تعجب کردند. آنچه می دیدندباورش سخت بود. آنها دو نفر بودند. دو تا دختر ایرانی. دو دختر مسلمان غیرتمند که چادر بر سر تا آنجا که در توانشان بود با تیر اندازی جلوی حرکت دشمن را به طرف مسجد جامع سد کرده بودند. آن همه عراقیها معطل مانده بودند فقط به خاطر مقاومت این دو دختر بود. عصبانی شده بودند. هم عصبانی هم وحشی . کسی تیر اندازی نمیکرد. همه آرام جلو می رفتند و حلقه ی محاصره را تنگ تر میکردند . مبهوت مانده بودیم که چه کنیم و چه خواهد شد؟ گیج شده بودیم . ناگهان عراقیها خیلی به آنها نزدیک شده بودند. وحشت کرده بودیم که اسیر خواهند شد. ناگهان.................تق....تق...................همین!صدای شلیک دو گلوله از دو اسلحه پشت سر هم به گوش رسید. آن دو دختر که رو به روی هم نشسته بودند وسط میدان و کفتارهای وحشی عراقی اطرافشان را گرفته بودند لوله ی اسلحه شان را به طرف هم گرفتند و با شلیک گلوله همدیگر را از ننگ اسارت به دست دشمن بی دین و پست نجات دادند. عراقیها مبهوت مانده بودند . ما هم همین طور. اشک تنها چیزی بود که از گوشه ی چشمان ما سه نفر جاری شد و دیگر هیچ!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:15  توسط منتظران  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 20:42  توسط منتظران  |